1) دانش­آموزان درگیر کارهایی می­شوند که چالش­برانگیز و پردامنه هستند. فعالیت­ها باید محدوده­ای از تجارب را پوشش دهد و بطور عقلانی مشکل باشد.

2) دانش­آموزان به جای معلمان بر فرایند یادگیری کنترل دارند. معلم به جای این که به صورت یک ناظر و مدیر عمل کند باید همانند یک رهبر و راهنما باشد.

3) دانش­آموزان به طور اشتراکی و گروهی کار می­کنند. وظایف و تکالیف یادگیری نباید به صورت انفرادی انجام شوند.

4) دانش­آموزان در طول یادگیری مهارتهای ارتباطات را تمرین کرده و بکار می­برند. تکالیف یادگیری باید بحث و تعامل را بهبود بخشد.

5) دانش­آموزان در فعالیت­های یادگیری متفاوتی شرکت می­کنند. این کار هم شامل تنوع در اشکال فعالیت و هم در اهدافشان است.

6) دانش­آموزان فرصت­هایی دارند تا فعالیت یادگیری را به روشهای مختلفی بررسی کنند. در این روش، رویکردهای متفاوتی نسبت به فعالیت عنوان شده می­تواند جستجو گردد.

7) دانش­آموزان از طریق فعالیت­های حل مساله مهارتهای تفکر سطح بالا را بکار می­برند. فعالیتها بیش از پرسیدن سوال از دانش آموزان تعاریف، اصطلاحات، و داده های روزانه را یادآوری می­کند.

8) دانش­آموزان تشویق می­شوند که راه­حلهای متفاوتی برای یک مشکل خاص ارائه دهند. پاسخ­های استاندارد تنهایی پاسخ­هایی نیستند که پذیرفته می­شوند؛ بلکه دیگر پاسخ­ها نیز می­توانند قابل قبول باشند.

9) دانش­آموزان تشویق می­شوند تا تجارب و نظرات شخصی خود را در وظایف یادگیری دخالت دهند. اعتبار مشارکتهای دانش­آموز در فرایند یادگیری وجود دارد.

10) دانش­آموزان به طور ناخودآگاه بواسطه فعالیت­های یادگیری تجویزی برانگیخته می­شوند. انجام وظیفه در نظر گرفته شده صرفنظر از تکنولوژیهای مورد استفاده در نوع خود پاداش است.

منبع: مکنزی، والتر(۲۰۰۵)، هوشهای چندگانه و تکنولوژی آموزشی، ترجمه حسین زنگنه و مصطفی شیری پور، تهران: آییژ